وقتی میبینم هنوز بعد این همه سال تو لیست پیوندهای خیلی از دوستان هستم شرمنده میشم.
من یه جا دیگه و تو یه برنامه دارم مینویسم هر کس خواست پیام بزاره برام و یه راه ارتباطی بزاره آدرس بدم .
البته که خیلی خیلی عوض شدم و یه آدم دیگه شدم امیدوارم بهتر شده باشم فکر میکنم منطقی تر و پخته تر شدم و از اون لوسی در اومدم و دیگه همه چی برام متعادله.
دیگه 41 سالمه و طبیعیم هست.
برچسب:
نویسنده: لیلا کاظمیان
این پست رو میزارم اگه حرفی سخنی داشتید بگید. هر از گاهی چک میکنم.
برچسب:
نویسنده: لیلا کاظمیان
دلم نمیاد از اینجا برم. مگر جایی باشه که بشه آرشیوم برد و امنیتش بیشتر باشه . همچین جایی هست؟ مینویسم شاید یه کم ذهنم آروم شه .
برچسب:
نویسنده: لیلا کاظمیان
بلاگفای لعنتی دو روزه پست میکنم و ارور میده دارم تمرین نوشتن میکنم.افسوس میخورم چرا یه سری خاطراتمو ننوشتم. گاهی مرور خاطرات هم کم از شیرینی اتفاق گذشته نیست. پستارو رمزی کردم هر کس خواست بگه. چون دوست ندارم خودمو تحمیل کنم منتظر میمونم تا خودتون بخواید. منم مثل همه آشفته ام از اتفاقات ولی اینجا میخوام آرامش داشته باشم
برچسب:
نویسنده: لیلا کاظمیان
سلام دوستان نازنینم اومدم با هم دفتر 99 رو ببندیم و یه سری خاطراتم رو بنویسم که به یادگار بمونه. سال سختی بود هم از نظر مالی و هم عاطفی. خیلیارو از دست دادم یا از زندگیم رفتن یا فوت شدن. اونایی که رفتن رو یه سریا رو خودم نخواستم باشن و یکی دو نفری که خودشون دور شدن و رفتن شاید اولش کمی دلخور شدم ولی بعد خیلی آروم شدم و دیگه حرص نمیخورم و بهشون حق میدم هر آدمی مختاره دوستاش رو خودش انتخاب کنه. آدم باید با دوستش راحت باشه. دوست مثل فامیل و همکار و همسایه نیست که مجبور باشی بسازی. امیدوارم هر جا هستند حال دلشون کنار کسانی که دوسشون دارن خوب باشه. فوتیها که مادر بزرگ پدریم بود البته ناتنی بود. آخر شهریور ماه فوت شدن. خیلی خوشحالم که حدود دو هفته قبلش دیده بودمش. با اینکه خیلی قدیم اذیت کرده بود ولی خب زن مهربونی بود و خیلی سختی کشیده بود. خیلی خیلی دلتنگشم. خیلی مظلوم رفت. بی گله و بی توقع از بچه هاش. دکتر گفت خیلی وقت بوده مریض بوده و دیر آوردیش. سرطان ریه داشته و کلا هم از دکتر و دارو و زحمت دادن به بچه هاش فراری بوده و دردو تحمل کرده . حتی گاهی زن عموم براش غذا میبرده و گله میکرد این غذاهای منو نمیخورده. نگو بنده خدا نمیتونسته و روش هم نمیشه بگه سوپ و غذای نرم براش بپزن. یکی دو ماه آخر عمه هام پیشش بودن. خدا رو شکر با آرامش و آبرو مند رفت. به ما گفتن حالش بده و من و مامان و آبجی بزرگه و دامادمون رفتیم و تو پمپ بنزین راه اتفاقی 3تا عمو و یه زن عموم رو دیدیم و زن عمو گفت تموم کرده ولی به عموهام نگفته. اولین کسی بود که مراحل غسل و .... دیدم . با این که کرونا بود ولی تو مراسم که سره مزار بود و جلو غشالخونه جمعیت زیادی اومده بودن. ما بعد از سوم برگشتیم و دامادمون تب و سردرد گرفت د
برچسب:
نویسنده: لیلا کاظمیان
برچسب:
نویسنده: لیلا کاظمیان
برچسب:
نویسنده: لیلا کاظمیان
برچسب:
نویسنده: لیلا کاظمیان
توصیه میکنم اگر کسی عزیزش مریضه یا حال دلش خوب نیست این پست رو نخونه .
اونقدر فکرم مشغوله چیزای مختلفه نوشتنم نمیاد. اینم نوشتم شاید کمی تخلیه شم.
برچسب:
نویسنده: لیلا کاظمیان
دو تا پست نوشته بودم که ثبت نکرده بودم.
الان حال دلم خوبه خدار و شکر.
برچسب:
نویسنده: لیلا کاظمیان
این روزا هم سرم شلوغه و هم حرفم نمیاد. با خودم دچار چالشم. امیدوارم درک کنید و ببخشید کامنت نمیزارم . ممنونم
برچسب:
نویسنده: لیلا کاظمیان
برچسب:
نویسنده: لیلا کاظمیان
برچسب:
نویسنده: لیلا کاظمیان
یک بار نوشتم و پرید. وقتم محدود بود ولی دوباره نوشتم. ببخشید فرصت بازخونی ندارم. مینویسم هم به یادگار بمونه و هم برای احترام به دوستای خوب و پیگیرم.
برچسب:
نویسنده: لیلا کاظمیان