خرید بک لینک

معرفت

وقتی میبینم هنوز بعد این همه سال تو لیست پیوندهای خیلی از دوستان هستم شرمنده میشم.

من یه جا دیگه و تو یه برنامه دارم مینویسم هر کس خواست پیام بزاره برام و یه راه ارتباطی بزاره آدرس بدم .

البته که خیلی خیلی عوض شدم و یه آدم دیگه شدم امیدوارم بهتر شده باشم فکر میکنم منطقی تر و پخته تر شدم و از اون لوسی در اومدم و دیگه همه چی برام متعادله.

دیگه 41 سالمه و طبیعیم هست.

برچسب: نویسنده: لیلا کاظمیان تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 13:12

این پست رو میزارم اگه حرفی سخنی داشتید بگید. هر از گاهی چک میکنم.

برچسب: نویسنده: لیلا کاظمیان تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1402 ساعت: 11:53

دلم نمیاد از اینجا برم. مگر جایی باشه که بشه آرشیوم برد و امنیتش بیشتر باشه . همچین جایی هست؟ مینویسم شاید یه کم ذهنم آروم شه .

برچسب: نویسنده: لیلا کاظمیان تاريخ: دوشنبه 3 بهمن 1401 ساعت: 8:40

بلاگفای لعنتی دو روزه پست میکنم و ارور میده دارم تمرین نوشتن میکنم.افسوس میخورم چرا یه سری خاطراتمو ننوشتم. گاهی مرور خاطرات هم کم از شیرینی اتفاق گذشته نیست. پستارو رمزی کردم هر کس خواست بگه. چون دوست ندارم خودمو تحمیل کنم منتظر میمونم تا خودتون بخواید. منم مثل همه آشفته ام از اتفاقات ولی اینجا میخوام آرامش داشته باشم

برچسب: نویسنده: لیلا کاظمیان تاريخ: دوشنبه 3 بهمن 1401 ساعت: 8:40

سلام دوستان نازنینم اومدم با هم دفتر 99 رو ببندیم و یه سری خاطراتم رو بنویسم که به یادگار بمونه. سال سختی بود هم از نظر مالی و هم عاطفی. خیلیارو از دست دادم یا از زندگیم رفتن یا فوت شدن. اونایی که رفتن رو یه سریا رو خودم نخواستم باشن و یکی دو نفری که خودشون دور شدن و رفتن شاید اولش کمی دلخور شدم ولی بعد خیلی آروم شدم و دیگه حرص نمیخورم و بهشون حق میدم هر آدمی مختاره دوستاش رو خودش انتخاب کنه. آدم باید با دوستش راحت باشه. دوست مثل فامیل و همکار و همسایه نیست که مجبور باشی بسازی. امیدوارم هر جا هستند حال دلشون کنار کسانی که دوسشون دارن خوب باشه. فوتیها که مادر بزرگ پدریم بود البته ناتنی بود. آخر شهریور ماه فوت شدن. خیلی خوشحالم که حدود دو هفته قبلش دیده بودمش. با اینکه خیلی قدیم اذیت کرده بود ولی خب زن مهربونی بود و خیلی سختی کشیده بود. خیلی خیلی دلتنگشم. خیلی مظلوم رفت. بی گله و بی توقع از بچه هاش. دکتر گفت خیلی وقت بوده مریض بوده و دیر آوردیش. سرطان ریه داشته و کلا هم از دکتر و دارو و زحمت دادن به بچه هاش فراری بوده و دردو تحمل کرده . حتی گاهی زن عموم براش غذا میبرده و گله میکرد این غذاهای منو نمیخورده. نگو بنده خدا نمیتونسته و روش هم نمیشه بگه سوپ و غذای نرم براش بپزن. یکی دو ماه آخر عمه هام پیشش بودن. خدا رو شکر با آرامش و آبرو مند رفت. به ما گفتن حالش بده و من و مامان و آبجی بزرگه و دامادمون رفتیم و تو پمپ بنزین راه اتفاقی 3تا عمو و یه زن عموم رو دیدیم و زن عمو گفت تموم کرده ولی به عموهام نگفته. اولین کسی بود که مراحل غسل و .... دیدم . با این که کرونا بود ولی تو مراسم که سره مزار بود و جلو غشالخونه جمعیت زیادی اومده بودن. ما بعد از سوم برگشتیم و دامادمون تب و سردرد گرفت دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا کاظمیان تاريخ: پنجشنبه 8 ارديبهشت 1401 ساعت: 11:30

سلام دوستان نازنین

تیلو جانم خیلی بهتره خدا رو شکر.

خدا خیلی رحم کرد. دعا کنیم که کامل خوب شه.

ممنون از پیام ها و دعاهاتون.

[ جمعه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۹ ] [ ۲:۴۷ ب.ظ ] [ فندوقي ] [ ]

برچسب: نویسنده: لیلا کاظمیان تاريخ: يکشنبه 14 دی 1399 ساعت: 12:11

سلام دوستان عزیز. امیدوارم تنتون سلامت و دلتون شاد باشه.با خیلیاتون از اینستا در ارتباط بودم. متاسفانه بخاطر مشکل گوشیم مجبور به فلش شدم و همه اطلاعات پرید و رمز اینستا رو قبول نکرد و ایمیل پشتیبانشمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا کاظمیان تاريخ: يکشنبه 14 دی 1399 ساعت: 12:11

همیشه سعی کردم خودمو جای آدما بزارم و از دیدشون به قضایا نگاه کنم و بهشون حق بدم. تو محکمه ذهنم میگم نکنه اینجوری فکر کرده و نکنه اینجوری برداشت کرده و معمولا بهشون حق میدم و خودمو مقصر میدونم و برایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا کاظمیان تاريخ: يکشنبه 14 دی 1399 ساعت: 12:11

سلام دوستان امروز یه پست طولانی نوشتم. متاسفانه ثبت نشد.من حالم خوبه و زندگی ادامه داره. مثل همتون یه غم عمیق و نگرانی حس میکنم ولی همچنان به لطف خدا امیدوارم. سعی میکنم هفته دیگه بنویسم.ممنونم از دوسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا کاظمیان تاريخ: پنجشنبه 3 بهمن 1398 ساعت: 18:16

توصیه میکنم اگر کسی عزیزش مریضه یا حال دلش خوب نیست این پست رو نخونه .

اونقدر فکرم مشغوله چیزای مختلفه نوشتنم نمیاد. اینم نوشتم شاید کمی تخلیه شم.

برچسب: نویسنده: لیلا کاظمیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:00

دو تا پست نوشته بودم که ثبت نکرده بودم.

الان حال دلم خوبه خدار و شکر.

برچسب: نویسنده: لیلا کاظمیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:00

این روزا هم سرم شلوغه و هم حرفم نمیاد. با خودم دچار چالشم. امیدوارم درک کنید و ببخشید کامنت نمیزارم . ممنونم

برچسب: نویسنده: لیلا کاظمیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:00

پریشب خوابم نمیبرد با این که جمعه کلی فعالیت کرده بودم. دور و بر 2ونیم بود که خوابیدم و حدود ساعت 5 از گریه پوریا پسر همسایه بالایی بیدار شدم و خوابم نبرد. شنبه ها هم که افتضاح شلوغه و منم سردرد داشتمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا کاظمیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:00

کامنتی داشتم از فردی با نام saggi که ربطی به نوشته ام نداشت و من واقعا متعجب شدم. لطفا بدون آدرس و خصوصی کامنت نزارید تا بتونم جوابتون رو بدم.به دوستان دلواپسی که تو وب من و رافی جان کامنت گذاشتن و یادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا کاظمیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:00

یک بار نوشتم و پرید. وقتم محدود بود ولی دوباره نوشتم. ببخشید فرصت بازخونی ندارم. مینویسم هم به یادگار بمونه و هم برای احترام به دوستای خوب و پیگیرم.

برچسب: نویسنده: لیلا کاظمیان تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:00

صفحه بندی